عشق ... نام کوچک توست ...

"شعر"

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات...حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان...دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 22:27  توسط  اصغرمعاذی  | 


صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار

این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار

دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...
من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار

هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد
تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار

گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور
با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار

تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام
از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار

گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش
گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار

صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند
در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 12:25  توسط  اصغرمعاذی  | 


روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت

عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت

گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...
آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!

                          ...........................
*نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست... "ه.ا.سایه"

*زندگی می گوید اما زیست باید زیست..."م.امید"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 17:33  توسط  اصغرمعاذی  | 


از حال و هواهای بدِ این روزهام...

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 15:33  توسط  اصغرمعاذی  | 

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ...هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی

تو در این خانه ی بی پنجره، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 20:30  توسط  اصغرمعاذی  | 


روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به
یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 15:22  توسط  اصغرمعاذی  | 

غمت از کودکی هم بازی دنیای من بوده

خیالت سالها هم صحبت شب های من بوده

 

هنوز آن شب نشینی های روشن خوب یادم هست

که موهای تو طولانی ترین یلدای من بوده

 

کنار تو دلم چون موج هی می رفت و می آمد

هوای چشم هایت ساحل و دریای من بوده

 

دلم خوش بود از این که دست هایت دوستم دارند

خیالم جمع...آغوشت اگر منهای من بوده

 

سر و سرّی اگر بوده ست...روی شانه های من

اگر یک لحظه خوابت بُرده روی پای من بوده...

 

و ازآن سال ها این سینه ام جای کسی جز تو

اگر بوده ست تنها این دل تنهای من بوده

 

نمی دانم کجا با گریه هایم می پری از خواب!؟

دلت از غصه ها خالی...که روزی جای من بوده

 #

اگرچه "خان چُبان"* قصه ات بودم...نفهمیدم

که خاتونی که دل بر آب زد "سارا"ی من بوده...!

 

*تلفظ ترکی "خان چوپان"...دلداده ی "سارای"

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 14:16  توسط  اصغرمعاذی  | 

غروب...زمزمه ای با ترانه های قدیمی
غمی به وسعت ایوان خانه های قدیمی

سکوت ساده ی عکسی شکسته می کشد آرام
مرا به گوشه ای از عاشقانه های قدیمی

صدای گرم "بنان" یاکریم های جوان را
نشانده است در آغوش لانه های قدیمی

هوای چادر مادر بزرگ و جای تو خالی...
که باز گریه کنم با بهانه های قدیمی

مگر به یاد تو امشب غبار آینه ام را
به بادها بسپارند شانه های قدیمی

هوای تلخ اتاق و غمی که می وزد از دور
و عشق تازه تری با ترانه های قدیمی...!
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 1:39  توسط  اصغرمعاذی  | 

برای: تنهایی های  رهایم...

اتاق،حجم کمی بود تا خودم باشم

بیفتم از نَفَس و بی هوا خودم باشم


خودم به حرف بیایم...خودم سکوت کنم...

خودم سکوت،خودم حرف...با خودم باشم


تمام دُور و برم را زمین گرفته...زمین

اگر رها کند این سایه را...خودم باشم


به خود بیایم و یک باره از خودم بروم

فرار...نه بدوم تا کجا خودم باشم

#

هوای کوچه ولم کرده تا قدم بزنم

اتاق حجم کمی بود با خودم باشم...!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 0:37  توسط  اصغرمعاذی  | 

شکفتم آمدی از دور...باغ، در چشمت
دلم به چشم تو روشن،چراغ، در چشمت

اتاق و پنجره ای رو به آسمانی سرخ
سکوت تلخ دو تا چای داغ، در چشمت

غم غروب...که من با تو نیز تنهایم!
و پَرسه های غم یک کلاغ، در چشمت

کسی که در دل چشمان تو نشسته منم
که از غم تو بگیرد سراغ، در چشمت
#
هوای رفتن و تکرار آخرین لبخند
بخند تا بوَزَد عطر باغ، در چشمت...!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:58  توسط  اصغرمعاذی  | 

"غزلی با حال و هوای این روزها"...


بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 2:12  توسط  اصغرمعاذی  | 

مثل غمی که بر دلِ دیوانه ریخته

پاییز، در حوالی این خانه ریخته


تکراری است منظره ی کوه و آبشار

هر جا که گیسوان تو بر شانه ریخته


پیراهن تو بستر رویای رنگها

انگار بر تنت پِر پروانه ریخته


چشمت خیال خام تمام شراب هاست

در کاسه های چشم تو میخانه ریخته


بیهوده خانه خانه به دنبال من مگرد

در کوچه های شهر تو دیوانه ریخته...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 18:51  توسط  اصغرمعاذی  | 

شب را از چشم هایم گرفتی 

و ستاره ام را از آسمان...

اما پنجره ات را از اتاقم نگیر

و ماه را از کاسه ی آب بالای سرم

بگذار با عطش خواب های تو

در بستر خودم جاری باشم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:29  توسط  اصغرمعاذی  | 

در سوگ"حقیقت" عزاداری هایمان

و "حسین"(ع) که این روزها تنهاتر است...!

 

ما نوحه می کنیم و عزادار نیستیم

یعنی که عاشقیم و گرفتار نیستیم

 

تا صبح دسته دسته تو را سینه می زنیم

اما شب نماز تو بیدار نیستیم

 

عمری اگرچه تشنه ی خونخواهی توییم

در انتخاب راه تو مختار نیستیم

 

این دستها به دامن لطفت نمی رسند

وقتی لب فرات، علمدار نیستیم

 

از دست مرگ، سر به سلامت نمی بریم

تا شورِ عشق هست و سرِ دار نیستیم

 

از زندگی بُریدی و دنیا تمام شد

یک لحظه بی تو باشیم انگار نیستیم

 

ما را به دام عشق حقیقی دچار کن

ما را که عاشقیم و گرفتار نیستیم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:14  توسط  اصغرمعاذی  | 

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

از عمق شعرهای پریشانم آمدی

 

شوقت درون سینه ی من بود سالها

آغوش بازکردی و در جانم آمدی

 

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت

در بی قراری شب بارانم آمدی

 

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود

مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

 

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست

انگار تا حوالی گلدانم آمدی

 

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود

شاید کنار بستر عریانم آمدی

 

انگار سالهاست کنارم نشسته ای

هرچند سالهاست که می دانم آمدی...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:9  توسط  اصغرمعاذی  | 

با سلام؛

تنها وبلاگ معتبر متعلق به اینجانب"اصغرمعاذی"همین

 وبلاگ پیش روی شماست www.maazi.blogfa.com و صرفاً

پیام های ارسالی با قید آدرس فوق موردتأیید اینجانب

است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:4  توسط  اصغرمعاذی  | 

هر چند از تو خاطرم آزرده باشد

بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد

 

مثل لب دریا عطش می آورد باز

عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد

 

وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست

بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد

 

فرقی ندارد آشیانی هست یا نه

در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد

 

آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....

نشکن! فقط بگذار ماتم برده باشد

 

گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه

در خواب آغوش تو جان نسپرده باشد...!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 1:34  توسط  اصغرمعاذی  | 








یک نکته از این معنی

مروری بر مجموعه «باد بادک های دیار مادری»

سروده : اصغر معاذی مهربانی

ناشر: انتشارات سوره مهر

چاپ اول1388

 به قلم: "مصطفی محدثی خراسانی"

1- اصغر معاذی شعر های مجموعه اش را به سه بخش با این عناوین تقسیم کرده است.

الف- «باد بادک های دیار مادری» که در بردارنده غزل های عاشقانه است و عنوان این بخش ، نام کتاب را نیز رقم زده است، شاید به این دلیل که حجم و تعداد شعر های این بخش بیشتر از دو بخش دیگر است.

 ب- « عاشقانه های یک تفنگ» که  هشت غرل با مضامین فرهنگ شهادت و ایثارآن را شکل داده اند.

 ج-« از دلتنگی های حرا تا خیابان های چشم براه» که در بردارنده سروده های آیینی شاعر است.

 2- معاذی در هر سه بخش مجموعه ودر قالب های مختلفی که به آنها پرداخته، از جمله غزل، رباعی و مثنوی خوب ظاهر شده است و در کل، شعر های مجموعه از یکدستی نسبی در ذهن و زبان برخوردارند، با این حال جلوه کامل تر شاعرانگی و خلاقیت های شاعر را دربخش دوم کتاب« عاشقانه های یک تفنگ»  می توان سراغ گرفت، چنین است که سرآمد غزل های این مجموعه «غزل بیست و نه» را دراین بخش می بینیم ، غزلی که بر پیشانی آن آمده است:

تقدیم به پرندگانی که در قفس به اوج رسیدند(آزادگان شهید)

 غزل بیست و نه

 در انجماد من آتش زدی نفس ها را          بخواب،خواب توآشفته هیچ کس هارا

 تو از تبار کدامین پرنده ای که چنین         اسیر بال و پرت کرده ای قفس ها را

 شروع،بعد،نفس،بعد،شوق،بعد...ای عشق!     زخط فاصله بردار پیش وپس ها را

 همیشه دورترین سیب شاخه،سرخ تر است   چرا دوباره بچینیم دسترس ها را

 بخند،قند توطعم دهان این باغ است           مگر لب تو ببندد دهان گس ها را

 نسیم،گمشده در آه شمعدانی ها               بهار سوخته،آتش زدی نفس ها را

  

3-عاشقانه سرایی تاریخی به قدمت شعر فارسی دارد ،  اما گونه ای از آن توانسته است در مدار شعر فارسی قرار گرفته ودر حافظه تاریخی آن رسوب کند که بهره مند ازوقار و متانت شرقی در بیان و برخورداراز تاویل های عرفانی در مضمون پردازی باشد، اصغرمعاذی در برخی از غزل های عاشقانه توانسته براین مدار حرکت کند که از آن جمله اند این دو غزل:

 هرچند دیر آمدی اما چقدر زود          باران مسیر بدرقه ات را گرفته بود

چشم مرا ندیدی تا روشنت کنم             با نقطه های روشن شب های این حدود

سمتی که آسمان وزمین می خورد به هم    گویا برای تو افقی تازه می نمود

راه به هم رسیدن ما توی قصه ها ست    شاید زدی دوباره به خوابم،ولی چه سود

در قصه ها همیشه یکی بودو...آن یکی...  هر بار بغض کرده مرا گنبد کبود

پُک می زنم درون خودم...آه، آه،آه         خاکسترم نشسته در این حلقه های دود

بود و نبود من تویی، اما برای تو          فرقی نداشت اینکه یکی بود یا نبود...

                                ****

این روح، دربدر نشود خوب است            آواره سفر نشود خوب است

یا مثل روح نارس یک پرواز               در پیله جان بسر نشود خوب است

حس می کنم دوباره کم آوردم               همسایه ام خبر نشود خوب است

می ترسم از ادامه آدم ها                   قابیلشان پدر نشود خوب است

از شاخه بوی سیب نمی خواهم              بر پیکرم تبر نشود خوب است

دل گاه گاه تنگ شود بد نیست              این سفره بازتر نشود خوب است

                             ****

 4-مرحوم حسین منزوی، غزلپرداز نامی معاصردر کنار غزل های عاشقانه ماندگار و برخوردار از ویژگی هایی که برشمردیم، جریان دیگری از عاشقانه سرایی را سردمداری کرد که بی پروایی و جسارت در بیان تعابیر و تصاویرعاشقانه رابه فراروی از عرف مدارشعر فارسی  کشاند وبسیاری از جوانتر ها هم شیفته و پیرو او شدند در این فراروی ها،اصغر معاذی هم در کنار عاشقانه های متعارفی که دارد ، در برخی از غزل ها و ابیات ازمنزویسم در امان نبوده است،که حتی آوردن نمونه های آن هم در این نوشته نوعی عمل بر خلاف عرف است ، حالا چطور این تعابیر از چشم کارشناسان انتشارات سوره مهر به دور مانده است، الله اعلم،ناگزیر یک غزل و چند تک بیت از ان دست را شاهد مثال می آورم:

 دل مرا به هوای بهارتان ببرید            به عطر دامنه های دیارتان ببرید

میان خلوت یک ظهر دستهایم را           به کوچه کوچه گشت و گذارتان ببرید

چقدر دلهره میوه هایتان؟بانو!               مرا به گردش باغ انارتان ببرید

گلویم از عطش بوسه هایتان خشک است     لب مرا به لب چشمه سارتان ببرید

رها کنید سرازیر دره ها باشم              سر بلند ترین آبشارتان ببرید

دوباره غرق تماشای چشمتان شده ام        سوار موج به دریا کنارتان ببرید 


 واین چند بیت:

 تا غنچه های پیرهنت باز می شوند

باغ و بهار می شکفند از میان هم

 

یک شب که سفره دلمان باز باز شد

آغوش های خالیمان میهمان هم....

 

شب ها درون بسترآتش گرفته  ای

بیمار چشم های تماشایی ات شوم

 

برروی شانه با سر انگشت های شوق

مشکل گشای زلف معمایی ات شوم

 

یا روبروی پنجره ام ایستاده ای

پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم

 

و این در حالی است که اصغر معاذی به گواهی برخی از غزل هایش در همین مجموعه ثابت کرده است که می تواند غزل عاشقانه بگوید ولی حد ومرز متانت و عرف اخلاقی کلام رارعایت کند که برای نمونه می توان این غزل را شاهد مثال آورد:

  

شکفتم آمدی از دور،باغ، در چشمت         دلم به چشم تو روشن،چراغ در چشمت

اتاق و پنجره ای رو به آسمانی سرخ        سکوت تلخ دوتا چای داغ در چشمت

غم غروب...که من با تو نیز تنهایم         و پرسه های غم یک کلاغ در چشمت

کسی که در دل چشمان تو نشسته منم        که از غم تو بگیرد سراغ در چشمت

هوای رفتن و تکرار آخرین لبخند            بخند تا بوزد عطر باغ در چشمت

                                ****

  5- معاذی زبانی نو و سرشار از خلاقیت دارد و در کاربرد ظرایف و ظرفیت های آن هم نسبتا توانمند است اما متناسب با این توانمندی ها،شعر او از پشتوانه های ملی و تاریخی بهره مند نیست به گونه ای که تلمیحات بکار رفته در شعر او بیشتر کارکردی تفننی دارند تا کاربردی اند یشمندانه، به عملکرد تلمیحاتی چون« فرعون، نیل، عصا، ساحری،هند،نادر،کلیم،سامری» در این ابیات توجه کنید

 

سر تا به پا تلنگر نابی، طغیان روح جاری فرعون

در موج موج نیل نگاهت، بشکن عصای ساحری ام را

 

در یای شوق وکوه سکوتت یاد آوران غارت هندند

روشن کن از تلالو این ها، چشم کلات نادری ام را

 

در بند بند لحن غریبت،سوز  نی و کمانچه و تار است

آهنگ واژه های کلیمت وا کرده مشت سا مری ام را

 

6-بگذارید پایان این گشت و گذار شتابناک در باغستان شعر اصغر معاذی گلچینی باشد از تک بیت های نابی که در جای جای این مجموعه جلوه گر است:

 

برای اینکه بدانی چه می کشم، گاهی

میان اینهمه آدم، غریب می کشمت

           ***

ومثل پنجره هایی که رو به دیوارند

از آسمان و زمین بی نصیب می کشمت

           ***

تو شاعرانه ترین هفت سین عمر منی

میان سفره فقط هفت سیب می کشمت

           ***

شاید زبانت را نمی فهمم که دردم را نمی دانی

با هر زبانی دوست داری با غزل هایم تکلم کن

           ***

بگذار ریشه دار شود عشق در دلم

آن گاه با تمام وجودت تبر بزن

            ***

آتش زبانه می کشد از واژه واژه ات

شعری بخوان به خرمن جانم شرر بزن

            ***

سطر سطر کویرم با تو سرشار شعر است

لحن بارانی ات را ای غزل می شناسم

            ***

 قنوت شعر هایم با تو لبریز اجابت هاست

اگر نه بر گل سجاده ام عطر حضوری نیست

            ***

نمی دانم که دردم چیست اما خوب می دانم

که بین صخره های قلب تو سنگ صبوری نیست

            ***

سکوت ساده عکسی شکسته می کشد آرام

مرا به گوشه ای ازعاشقانه های قدیمی

            ***

نشسته ایم و به تکرار می کشیم تو را...آه

اگر سوار نیاید؟! اگر سوار بیاید...!؟     "پایان"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 22:42  توسط  اصغرمعاذی  | 


تو...عاشق بارانی...

من...می ترسم از باران...

تو...غمگینی...

من... اما خوشحالم از این که تو

گول هیچ چتری را نخواهی خورد...

گاهی گنجشک ها از ترس باران

به قفس پناه می برند...

کاش من هم عاشق بودم

من از چترها و قفس ها می ترسم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 3:21  توسط  اصغرمعاذی  | 

ناگهــان آمدی به خلوتِ من، تا به خــــود آمدم دچـــــار شدم

عشق من بودی و نفهمیدم تا کـــــه رفتی و بی قــــــرار شدم

 

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز

بوسه هایت شکوفه زارم کــــــرد با نسیم تنت بهـــــــار شدم

 

ناگهـــان ریختی در آغوشم... سرم افتـــــاد روی شانه ی تو

سیل موهــات روی شانه ی من، من دلــم  ریخت...آبشار شدم

 

عطر گلــــــهای سرخ پیرهنت، گــــــرم و آرام در تنم پیچید

خوشه خوشه پُر از تبِ انگــــور... دانه دانه پُر از انار شدم

 

خنده هایت... دریچه ای به بهار،چشمهایت... پیاله های شراب

 دور از خنده های تو دلتنگ، دور از چشم تو خمــــــار شدم

 

یک شب از کـــــوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم...

بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

 

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد...

بی تو می ترسم از غبار شدن...

                                         بی تو "در کوچه... باد می آید*"...!

*امانتی از "فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 15:4  توسط  اصغرمعاذی  | 

بی تو...

شعرهایم را

برای صندلی های گودی می خوانم

که با دهانی باز

در فکری عمیق، به خواب رفته اند...

تنها...صندلی غمگینی ست

که با آغوشی خالی از تو

برای دلتنگی آخرین عاشقانه ام دست می زند

و خواب دیگران را برمی آشوبد...

مرا ببخش اگر تنها

با تو شاعرم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 1:45  توسط  اصغرمعاذی  | 

یک عاشقانه از لونی دیگر...

غمگینم...

 چونان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد

                                                                       پسرش نیست!

                                                                         "مایاکوفسکی"

 

نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان

غمی به وسعت انــــدوه مادران جهـــان

 

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش

دم غروب...غریبانه...با کمـــی باران...

 

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در

و باز چشم بدوزد به کوچـه ای که درآن ـ

 

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غروب جمعه ای از روزهــای تابستان...

 

به فکـــــــر می رود آنقـــــدر تا بیاوَرَد ت

به خـــود می آوَرَد ش غربت صـدای اذان

 

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنــــار حوض...دلش باز... نم نم باران...

 

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند

وضو بسازد از این موج های سرگـــردان

 

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را

چقدر زمزمه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

 

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند

دلی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...!

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0:55  توسط  اصغرمعاذی  | 

قصه با طعــــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

 

وقتی از شوق به موهای تو افتــاده نسیم

دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

 

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

 

بیخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

 

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل من شـــــوقِ در آغـــــوش پریدن دارد

 

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 15:46  توسط  اصغرمعاذی  | 

نترس!

این دیوانه، عاقل تر از آن است که ـ در مسیر کوچه ها و سنگ هایی که به خلوتت نمی خورند ـ

هوای خانه به سرش نزند

تنها... گاهی از دست دلتنگی های کودکانه اش

سر می گذارد به کوچه ای بن بست

در حوالی غروب

به هوای زنی با چشمهای روشن غمگین

تا دستهایش را به بهانه ی کاسه ای آب

سر بکشد...

نگران این دیوانه نباش!

این کوچه های تاریک، چشم بسته به خانه اش می رسانند

او سالهاست باید هرشب قبل از خواب

عروسکش را ببوسد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 23:50  توسط  اصغرمعاذی  | 

از خـــــواب چشمهای تو تا صبح می پرم

این روزها هـــــــــــوای تو افتاده در سرم

 

هر سایه ای که بگـــــــذرد از خلوتم تویی

افتاده ای به جــــــان غزل های آخــــــرم

 

گاهی صــــدای روشنت از دور می وزد

گاهـــــــــی شبیه مــــــــاه نشستی برابرم

 

یا روبه روی پنجـــــــــره ام ایستاده ای

پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم

 

گاهی میان چــــــادر گلـــــدار کودکی ات

باران گرفته ای سر گلــــــــــدان پرپرم

 

مثل پری در آینه ها حــــرف می زنی

جز آه...هرچه گفته ای از یاد می برم

 

نزدیک صبح، کنــــــج اتاقم نشسته ای

لبخند می زنی و من از خواب می پرم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 14:40  توسط  اصغرمعاذی  | 

سلام...

از مهربانانی که گاه و بی گاه، قدم و قلم رنجه کرده و از سر لطف به حیاط خلوتم آمدند وآنچه را که خطا گفتم اصلاحش فرمودند سپاسگزارم...که بسیار آموختم...!

 این غزل، اولین عاشقانه ی دفترم و آخرین زمزمه ی این صفحه در سال 89 است که چند سالی ست با تکرار بهار در ذهنم پیچ و تاب می خورد...  هرچند هیچ شعری نمی تواند جای خالی "او" و دلتنگی آمیخته با بی قرارهایت را در  لحظه ی تحویل سال، کنار سفره ی تکراری هفت سین پر کند.اما می توانی  آرزوها و دلتنگی هایت را به امید سالی دیگر به "یا مقلب القلوب و الابصار..." پیوند بزنی و مثل هرسال، منتظر "احسن الحال" باشی و امید دیدار... همین...!

از بهار... تقویم می ماند/ و از من... استخوان هایی که تو را دوست داشتند...!(؟)

 

به جای گندم از امروز، سیب می کِشمت

هــــــــــزار مرتبه آدم- فریب می کشمت

 

نه آنقَدَر که به دوزخ کشـــــانی ام این بار

به رغـــم وسوسه هایت نجیب می کشمت

 

پر از سکوت نیایش، پر از شکــــوه دعا

وضو گرفته به امــــــن یجیب می کشمت

 

برای این که بدانی چه می کشم... گــاهی

میان این همه آدم، غـــــــریب می کشمت

 

و مثل پنجـــــــره هایی که رو به دیوارند

از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت

 

بایست! دار مسیحــــــم به پا شود حـــــالا

شبی که بال گشـــــودی صلیب می کشمت

#

تو شاعــــــرانه ترین هفت سین عمر منی

میان سفره فقط هفت سیب می کشمت...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 1:58  توسط  اصغرمعاذی  | 

شب های قرار، بی قرارم نگذار

در حسرت دیدنت خمــارم نگذار

انگار تو با دلت کنـــار آمده ای

ای عشق! نبوسیده کنارم نگذار...!

               ***

مثـــــــل عسل و نبات، نامت شیــــرین

چون کودک خوش زبان، سلامت شیرین

هرچنــــــد که با گریه مـــــرا بوسیدی

شیرین شدم از لب تو...کامت شیرین...!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 21:46  توسط  اصغرمعاذی  | 

خوابهایت را می بینم هرشب

کنارم نشسته ای با بالشی در آغوش

و من در خیالم از خوابهایی برایت شعر می بافم

که تا صبح - دور از چشم من-

 برای دیدنت به اتاقت می آیند...

و تو صورتت را به بالشت چسبانده ای و نگاهم می کنی

چقدر باران می آید به چشمهایت...!؟

سردم می شود

می پرم از خواب

بالشم هنوز خیس است

دیشب تو...

 جای من خوابیده بودی...!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:8  توسط  اصغرمعاذی  | 

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟

دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالی را


نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر

تو در شــــــهری اگر باران بگیرد این حوالی را


مرا در حسرت نارنجــــزارانت رها کـــــردی

چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را


دلِ تنگِ مــــــــرا با دکمه ی پیـــــراهنت واکن

رها کن از غم سنــــجاق، موهـــــای شلالی را


اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد

بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را


شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار

بکش بر سینه این دیوانه ی حــالی به حــالی را


نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر

دلم بیهوده می گردد خیابان های خالی را...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 1:5  توسط  اصغرمعاذی  | 

تمام شب را در بادها وزیده تنم 

هوای بوی تو را کرده بود پیرهنم

 

چقدر پیرهنم شوق بادبادک داشت

برای دکمه ای از دستِ خود، رها شدنم

 

کنار تو پُرم از موج و کوه و دشت و درخت

ولی بدون تو حس می کنم چقدر منم

 

در امتداد رگ و ریشه ام عطش جاریست

نفس- بُریده ی صحرایی از شن و گَوَنم

 

نسیم موی تو آشفته دشت خوابم را

تو باز  آمده ای... مادیان ترکمنم!

 

نگاهِ سرکش تو شیهه می کشید از من

که در جوابِ تو خوابت پرید از دهنم...

 

که تو گریختی و بادها به دنبالت

و من نشستم و باران گرفت روی تنم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:4  توسط  اصغرمعاذی  | 

مطالب قدیمی‌تر